معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - جانِ جان
جانِ جان
خطبهی حضرت زینب در کوفه
دربارهی خطبهی گرانسنگ و تاریخی شیرزن بیشهی جانبازی و سرافرازی، دخت بتول و شیرهی جان رسول، همدم چارهساز علی عالی اعلا، حضرت زینب کبری، سخنهای فراوان رفته است و تحلیلهای گوناگون شده است.
پرستار کربلا به گونهای پیام کربلا را در تاریخ ثبت کرد و نور به تاریکخانهی آلیزید تاباند که گزاف نباشد اگر بگوییم کارش از عظمت و رشادت یلان کربلا کمتر نبوده است.
خطبهی شاهانه و غرّای زینب آنچنان به دل نشسته که سالیان سال است ادیبان، سخنوران و قلمفرسایان آن را به شیوههای گوناگون به نگارش درآوردهاند. در این میان پیر شعر امروز ما شاعر بزرگ انقلاب «مشفق کاشانی» این خطبه را به گونهای دیگر به رشتهی قلم درکشیده است.
جناب مشفق که از بزرگان و عالمان شعر امروز است با توجه به پیشینهی دینی که داشته و با کمک گرفتن از ذوق و قریحهی قوی خود این خطبهی جانگداز و عالمسوز را در قالب مثنوی و در بحر متقارب به رشتهی نظم درآورده است. چه، حماسهی زینب این ویژگی را دارد که در ردیف اشعار حماسی در وزن شاهنامه سر بر کند.
بیمناسبت ندیدیم که در ایام ولادت پرستار آلمصطفی حضرت زینب کبری، نگاهی به این سرودهی ماندگار داشته باشیم.
سر از محمل آورد زینب ز درد
برون، همچو خورشید گیتینورد
تو گفتی علی را سخن بر لب است
که عالم سراسر به تاب و تب است
زمان پرهیاهو، زمین پرطنین
که ای جان پاک علی، آفرین!
برآورد از سینه بانگ خروش
جرس از صدا ماند و مردم خموش
پس از حمدِ یزدان و نعتِ رسول
چنین گفت نور دو چشم بتول
که: ای اهل خِذلان و نیرنگها!
دل و دامن آلوده با ننگها!
بس! ای قوم برگشته زآیین حق
زده تیشه بر ریشهی دین حق
برآورده زان سینهها، نالهها
چه گریید حالی بر احوالِ ما؟
همه عمر بر پهنهی روزگار
بُوَد چشمهی چشمتان اشکبار
چو نی بند بند شما نالهخیز
بود تا به هنگامهی رستخیز
شمایید همچون زنِ رشتهساز
که تابید و بار دگر کرد باز
کلافی ز ایمان اگر بستهاید
دگر باره از کفر بگسستهاید
همه، دشمن دوست، از مرد و زن
همه خودپسند و همه لافزن
به ترفند پیوسته کردارتان
به غمازی آمیخته کارتان
گیاهید، روییده در مَزْبَله
رده در رده در پلیدی یَله
بر این گرد گردونهی آبنوس
کنیزان بدگوهر چاپلوس
به دنیا چه جز آتش افروختید
کزین آتشِ دوزخی سوختید؟
پس از کشتن ما به تیغ و سنان
همه موکَنانید و، مویهکُنان
شمایید بر گریهی بیثمر
به یزدان دانا... سزاوارتر
مخندید زین پس به هر انجمن
بگریید بر کردهی خویشتن
به دست شما ریخت خونها به خاک
نگردید زآلایش ننگ پاک
فروزان بود تا مه و آفتاب
نشوید چنین لکّه را هیچ آب
محمد، رسول و حبیب خدای
که هم رهنما بود و هم رهگشای
از او دین توحید شد استوار
پناه شما گشت در روزگار
فروغ شریعت از او تافته
که عالم در او روشنی یافته
شبِ تیره، خورشید تابنده، اوست
چراغِ فرا راه آینده، اوست
چو بر جانتان ایمنی چیره گشت
زمین قیرگون، آسمان تیره گشت
چو کشتید در پهندشت فرات
جگرگوشهی سید کائنات
حسین، آن سرِ سروران بهشت
که در راه دین خدا، جان بِهِشت
به خون درکشیدید یاران او
فروغ دل و دیدهی جان او
عجب نی، شکافد ز هم نُه سپهر
ز گردش فرو ایستد ماه و مهر
ز امواج توفنده اندوهها
فرو ریزد از بیخ و بن کوهها
حریم نبی، زین ستمْبارِگی
کشاندید در کویِ آوارگی
بگریید بر خویش، تا روز حشر
چو کفر و نفاق از شما یافت نشر
همه دردتان، درد بیدردی است
در آیینتان، نقشِ نامردی است
عذاب خدا، بعد از این دیر نیست
که ره بسته بر آهِ شبگیر نیست
بُریده به تیغ عدالت دو دست
شما را... که با خون ما رنگ بست
بلایی نشسته به جان شماست
که حق در کمین گنهکارهاست
مشفق کاشانی